گذرگـــــــــاه اميــــــد دنیا به امیـــــــــد بر پاست و انسان به امیـــــــــد زنده است. |
صبح موقع عبور از عرض خيابان ، حسابي از دست ترافيك و دود و دم اول صبح كلافه شده بود و با خودش مي گفت كه چرا بايد اول صبح چشمش به اين همه ماشين ، آلودگي و ... بيفته ؟!.
در همان لحظه معلوم نشد از كجا گرد و خاكي به هوا بلند شد و ذراتي از اين غبار به چشمش فرو رفت و ديد او را كمي كدر ساخت . خوب اين موضوع باعث شد تا عصبانيتش صد چندان بشه ... خلاصه به هر زحمتي بود يه تاكسي پيدا كرد و سوار شد . خواست در تاكسي رو ببنده كه احساس كرد فرد ديگري قصد سوار شدن به تاكسي رو داره و اونوقت بود كه برق يك عصاي سفيد كه كمك حال صاحبش بود در چشمانش نشست و براي لحظه اي فراموش كرد كه گرد و غبار وارد چشمانش شده ...
(( هميشه براي « ديدن » چيزهاي زيباي بسياري وجود داره . چقدر خوبه كه در هر لحظه قدردان و سپاسگزار نعمت هايي كه به ما ارزاني شده باشيم و نگذاريم يه گرد و خاك ساده و يه بوق ماشين چشم دلمون رو كور كنه. ))
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|