تبليغاتX
گذرگـــــــــاه اميــــــد
 
گذرگـــــــــاه اميــــــد
دنیا به امیـــــــــد بر پاست و انسان به امیـــــــــد زنده است.
 
چــشــم دل بــاز كــن !

صبح موقع عبور از عرض خيابان ، حسابي از دست ترافيك و دود و دم اول صبح كلافه شده بود و با خودش مي گفت كه چرا بايد اول صبح چشمش به اين همه ماشين ، آلودگي و ... بيفته ؟!.

در همان لحظه معلوم نشد از كجا گرد و خاكي به هوا بلند شد و ذراتي از اين غبار به چشمش فرو رفت و ديد او را كمي كدر ساخت . خوب اين موضوع باعث شد تا عصبانيتش صد چندان بشه ... خلاصه به هر زحمتي بود يه تاكسي پيدا كرد و سوار شد . خواست در تاكسي رو ببنده كه احساس كرد فرد ديگري قصد سوار شدن به تاكسي رو داره و اونوقت بود كه برق يك عصاي سفيد كه كمك حال صاحبش بود در چشمانش نشست و براي لحظه اي فراموش كرد كه گرد و غبار وارد چشمانش شده ...

(( هميشه براي « ديدن » چيزهاي زيباي بسياري وجود داره . چقدر خوبه كه در هر لحظه قدردان و سپاسگزار نعمت هايي كه به ما ارزاني شده باشيم و نگذاريم يه گرد و خاك ساده و يه بوق ماشين چشم دلمون رو كور كنه. ))

  نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 11:45  توسط مــــريم  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM