گذرگـــــــــاه اميــــــد دنیا به امیـــــــــد بر پاست و انسان به امیـــــــــد زنده است. |
خوشبختي يعني قلبي را نشكني ، دلي را نرنجاني ، آبرويي را نريزي و ديگران از تو آسيبي
نبينند.
خوشبختي يعني تنهايي را از افتادن به هر دامي ارزشمندتر بيابي.
خوشبختي يعني خودت را بپذيري و براي بهتر نشان دادن خودت تلاش نكني كه ديگران را نفي كني و شكست دهي.
خوشبختي يعني ديگران پيروزيشان را بدون ترس از حسد تو با تو جشن بگيرند.
خوشبختي يعني باور كني كه ديگران هم به اندازه تو به امنيت ، آرامش ، محبت ، عفو و آزادي نياز دارند.
خوشبختي يعني خودت تصميم بگيري ، و زندگيت را براي خوشايند خودت ، زندگي كني.
خوشبختي يعني درباره ديگران به قضاوت ننشيني و آن ها را كنترل نكني.
خوشبختي يعني وقتي آزرده هستي نا اميد نگردي ، وقتي ترسيده اي هياهو راه نيندازي ، وقتي خشمگين هستي همه را دشمن نبيني و براي اشتباهاتت به دنبال مجازات ديگران نباشي.
خوشبختي يعني كمي دليرتر ، مهربانتر ، بخشنده تر ، و وفادارتر باشي.
خوشبختي يعني بداني كجا مي روي ، كجا مي ماني ، كي مي روي ، كي باز مي گردي ، بدون احساس گناه "نه" بگويي و بدون خودخواهي پاسخ مثبت بدهي.
خوشبختي يعني قبل از اينكه به فكر تغيير دادن ديگران باشي ، قاضي زندگي خود باشي.
خوشبختي يعني هر گاه كسي از تو تقاضاي كمك كرد، ضعف هايش را به نمايش نگذاري و فقط بگويي :خوشحالم كه مي توانم كمكت كنم.
خوشبختي يعني پذيرفتن اين واقعيت كه هيچ انساني كامل نيست و انسان جايز الخطاست.
خوشبختي يعني باور كني كه اوضاع به اندازه اي كه مي گويي وخيم نيست و براي ناكاميت بهانه تراشي نكني و كسي را جز خودت مقصر نداني.
خوشبختي يعني باور كني كه تنها از اشتباهاتت مي تواني بياموزي و درس بگيري.
خوشبختي يعني قلبت را بگشايي ، احساسات محبت آميزت را بروز دهي تا دوستانت را از دست ندهي.
خوشبختي يعني بپذيري كه انسان هاي مهربان و با گذشت پوزش مي طلبند ، پس براي رنجشي كه تو عاملش بودي صادقانه پوزش بخواه.
خوشبختي يعني چيزي را به ديگران ببخشي كه آرزوي دريافت آن را داري . براي شروع مهرت را ببخش تا غرق در نور گردي.
خوشبختي يعني گذشته را ببخشي تا تجارب دردناك تكرار نگردند.
خوشبختي يعني شكر كني كه زنده اي ، كه احساس داري ، كه دوستت دارند ، كه عشقي در قلب داري و به يمن شاكر بودنت به هر آن چه آرزوي بر حق دلت است ، خواهي رسيد.
روزي روزگاري ،درخت سيب بزرگ و سر سبزي وجود داشت كه پسركي هر روز عاشقانه گرد آن مي چرخيد ، از درخت بالا مي رفت ،از ميوه هايش مي خورد و زير سايه اش مي خوابيد.او درخت را خيلي دوست داشت . درخت هم او را دوست داشت و از بازي كردن با او بسيار لذت مي برد.
زمان گذشت پسرك بزرگ تر شد ،حالا ديگر اطراف درخت بازي نمي كرد و درخت تنها مانده بود و غصه مي خورد.
بالاخره يك روز پسر نزد درخت آمد. درخت خوشحال شد. گمان كرد كه پسر براي بازي با او آمده.اما پسر گفت :من ديگه اطراف درختان بازي نمي كنم.الان دلم مي خواهد با اسباب بازي بازي كنم و براي خريدن آنها احتياج به پول دارم. درخت گفت : متاسفانه من پولي ندارم . اما تو مي تواني همه سيب هاي مرا بچيني و بفروشي و اسباب بازي بخري. پسر كه بسيار هيجان زده شده بود ،همه سيب ها را چيد و درخت را با خوشحالي ترك كرد .اما پس از چيدن سيب ها تا مدت ها باز نگشت و درخت دوباره در غم خود فرو رفت.
روزها از پس يكديگر گذشتند تا اين كه يك روز ، پسر كه حالا ديگر براي خود مردي شده بود نزد درخت بازگشت .درخت از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد.فكر كرد كه حتما اين بار با او بازي خواهد كرد .اما مرد گفت كه مجبور است كار كند تا اين كه سر پناهي براي خانواده اش فراهم آورد و از درخت كمك خواست. درخت خانه اي نداشت كه به او هديه كند ، اما شاخه هاي خود را به او بخشيد تا سر پناهي براي خود و خانواده اش فراهم سازد. مرد با خوشحالي تمام شاخه هاي درخت را بريد و آن جا را ترك كرد. درخت هم از ديدن دوباره او به وجد آمده بود ،اما اين شادي ديري نپاييد ، چون باز هم مدت ها گذشت و از مرد خبري نشد.درخت دوباره تنها و غمگين شده بود.
در يك روز گرم تابستان ، آن مرد دوباره نزد درخت آمد و دل درخت از ديدن او روشن شد ، درخت با خوشحالي گفت :بيا و با من بازي كن ! مرد جواب داد :من ديگه دارم پير مي شم. دلم مي خواست قايقي داشتم كه با سوار شدن بر آن كمي خود را آرام و سبك مي كردم. مي تواني قايقي به من بدهي؟ اين بار درخت تنه خود را به او بخشيد و برايش آرزو كرد كه خوش و خرم به قايقراني بپردازد.
به اين ترتيب ، مرد تنه درخت را هم براي ساختن قايق با خود برد و تا مدت ها پيدايش نشد. سال ها گذشت و بالاخره يك روز مرد بازگشت . درخت در حالي كه قطره اشكي از چشمش فرو مي افتاد به او گفت : من ديگه چيزي براي دادن به تو ندارم. تنها چيزي كه برايم باقي مانده ريشه هاي در حال خشكيدن من است. پيرمرد پاسخ داد: من ديگه چيز زيادي از تو نمي خواهم. فقط نياز به جايي براي استراحت دارم . بعد از گذشت اين همه سال ديگه خسته شدم و رمقي برام باقي نمونده.
درخت در حالي كه هم گريه مي كرد و هم مي خنديد گفت :چه خوب ! ريشه هاي كهن يك درخت بهترين جا براي لم دادن و استراحت است .بيا ،روي آنها بنشين و استراحت كن.
اگر مي تواني به غروب آفتاب نگاه كني و لبخند بزني ،پس هنوز اميد داري.
اگر مي تواني زيبایي را در رنگ هاي يك گل كوچك پيدا كني ،پس هنوز اميد داري.
اگر مي تواني خوشي و شادماني را در حركت يك پروانه پيدا كني ،پس هنوز اميد داري.
اگر لبخند يك كودك ،قلب تو را گرم و پر حرارت مي سازد ،پس هنوز اميد داري.
اگر مي تواني خوبي را در انسان ها مشاهده كني ،پس هنوز اميد داري.
اگر قطرات باران كه بر سقف خانه مي چكند ،لالايي آرام بخشي را براي تو بگويد ،پس هنوز اميد داري.
اگر منظره يك رنگين كمان ،هنوز هم باعث مي شود كه تو با شگفتي به آن خيره شوي ،پس هنوز اميد داري.
اگر آدم هاي جديد را با نشاني از شور و شوق و خوش بيني ملاقات ميكني ،پس هنوز اميد داري.
اگر هنوز هم به كساني كه با تو در ارتباط هستند ،دست دوستي و ياري مي دهي ،پس هنوز اميد داري.
اگر هنوز هم با دريافت يك كارت يا نامه غير منتظره ،احساس خوشايندي داري ،پس هنوز اميد داري.
اگر در جستجوي زمان يا مكاني براي آرامش و تفكر هستي ،پس هنوز اميد داري.
اگر مي تواني به گذشته نگاه كني و لبخند بزني ،پس هنوز اميد داري.
اگر هنگامي كه با حادثه اي نا گوار مواجه شدي يا هنگامي كه گفته مي شود همه چيز بي فايده است ،هنوز هم مي تواني به بالا نگاه كني ،پس هنوز اميد داري.
اميد ،پديده شگفت انگيزي است .گاهي تسليم مي شود ، گاهي تحريف مي شود و گاهي اوقات پنهان مي شود ،اما به ندرت شكست مي خورد.
هنگامي كه هيچ چيز ديگري نمي تواند ما را ياري دهد ، اميد ما را زنده نگاه مي دارد.هنگامي كه چشمان ما نمي تواند مسير را مشاهده كند ،اميد قدم هاي ما را در مسير صحيح قرار مي دهد. هنگامي كه روح ما در مسير زندگي سرگردان است اميد ما را به حركت وا مي دارد.
اميد ، يك پديده شگفت انگيز است ،چيزي است كه در راه بازگشت به ما نيرويي دوباره مي بخشد.اميد مي تواند نور و روشنايي را به تاريك ترين مكان ها وارد كند.
پس هرگز اميد را از دست ندهيد.
عارفي به همراه تعداد زيادي از شاگردان خود صبح زود عازم معبدي در آن سوي كوهستان شدند.ساعتي كه راه رفتند به تعدادي دختر و پسر جوان رسيدند كه در كنار جاده مشغول استراحت بودند.دختران و پسران كنار جاده وقتي چشمشان به گروه عارف افتاد شروع كردند به مسخره كردن آنها و به هر يك از اعضاي گروه اسم حيواني را نسبت دادند و با صداي بلند اين اسامي ناشايست را تكرار كردند.عارف سكوت كرد و هيچ نگفت.
وقتي شبانگاه گروه به آن سوي كوهستان رسيدند و در معبد شروع به استراحت نمودند ،عارف در جمع شاگردان سوالي مطرح كرد و از آنها خواست تا اثر گذارترين خاطره اين سفر يك روزه را براي جمع بازگو كنند.تقريبا تمام اعضاي گروه ، مسخره كردن جوانان كنار جاده را به شكلي بازگو كردند و در پايان خاطره ،از اين عده به عنوان جوانان خام و ساده لوح ياد كردند.
عارف تبسمي كرد و گفت : "شما همگي متفق القول خاطره اين جوانان را از صبح با خود حمل كرديد و در تمام مسير با اين انديشه كلنجار رفتيد كه چرا در آن لحظه واكنش مناسبي را از خود نشان نداده ايد!؟ شما همگي از اين جوانان با صفت ساده لوح و خام ياد كرديد ، اما از اين نكته كليدي غافل بوديد كه همين افراد ساده لوح و بي ارزش تمام روز شما را هدر دادند و حتي همين الان هم بخش اعظم فكر و خيال شما را اشغال كرده اند. اگر حيواني كه وسايل ما را حمل مي كرد توسط افساري كه به گردنش انداخته شده بود طول مسير را با ما همراهي كرد ، آن جوانان با يك ريسمان نا مريي كه خود شما در ساختنش به آنها كمك كرديد ، در تمام طول مسير بارها و بارها به دنبال كلام آن جوانان كشانده شديد و خاطره صبح و تك تك جملات آنها را مرور كرديد و آن صحنه ها را براي خود بارها در ذهن خويش تكرار كرديد .شما با ريسمان نا مريي كه ديده نمي شود ولي وجود داشت و دارد ، از صبح با جملات و كلمات آن جوانان بازي خورده ايد. و آن قدر اسير اين بازي بوده ايد كه هدف اصلي از اين سفر معرفتي را از ياد برده ايد.
من به جرات مي توانم بگويم كه آن جوانان از شما قوي تر بوده اند چرا كه با يك ادا و اطوار ساده همه شما را تحت كنترل خود قرار داده اند وتا مادامي كه شما خاطره صبح را در ذهن خود يدك بكشيد هرگز نمي توانيد ادعاي آزادي و استقلال فكري داشته باشيد و در نتجه خود را شايسته نور معرفت بدانيد.
ياد بگيريد كه در زندگي همه اتفاقات چه خوب و چه بد را در زمان خود به حال خود رها كنيد و در هر لحظه فقط به همان لحظه بينديشيد .اگر غير از اين عمل كنيد ،به مرور زمان حجم خاطراتي كه با خود يدك مي كشيد آن قدر زياد مي شود كه ديگر حتي فرصت يك لحظه تماشاي دنيا را هم از دست خواهيد داد.
مدت ها بود دنبال فرصت زندگيم مي گشتم اما پيداش نمي كردم.
پيش خودم گفتم شايد فرصت زندگي من در آينده هاي دور قرار گرفته و بايد منتظر بمونم تا از راه برسه.
از خودم پرسيدم آدما فرصت زندگيشونو تو چي مي بينن ،شايد از نظر پدر و مادرها فرصت زندگي يعني تربيت يك فرزند خوب.يا براي اون مادر مهربوني كه مدت هاست منتظر بچه هاشه حس كردن گرماي محبت اونا باشه.
از نگاه اون مرد مومن شايد شنيدن آواي ملكوتي اذون باشه.
يا براي اوني كه مدتهاست گوشه بيمارستان خوابيده ،فرصت زندگي ،شايد تو ديدن طلوع خورشيد باشه و يا حس كردن يك روز با سلامتي كامل بدون هيچ دردي ،همون سلامتي اي كه اونقدر حسش كرديم كه برامون عادي شده.
احتمالا براي كسي كه شب ها رو مقوا مي خوابه حس كردن يه سر پناه بالاي سرش باشه ، براي مرد زحمتكشي كه از صبح تا شب كار مي كنه در آوردن يك لقمه نون حلال باشه ،يا از ديد بچه دستفروش گوشه خيابون با اون نگاه معصومش خريدن يك فال حافظ از نوك مرغ عشقش باشه.
براي يك پشت كنكوري ،شايد تموم فرصت زندگي تو رسيدن به دانشگاه خلاصه شده باشه.از نظر يك عاشق ،تجربه لحظات بودن با كسي كه دوستش داره.
اما حالا كه خوب با خودم فكر مي كنم ميبينم مگه فرصت واسه زندگي كردن بيشتر از يك باره كه با نگاه كردن به آينده حتي فرصت الان رو هم از دست مي ديم.بايد به قول معروف دل به دريا زد اما بايد بدوني اين دريا هميشه آروم نيست گاهي هم طوفاني مي شه ،طغيان مي كنه و همه اون چه رو كه ساختي خراب مي كنه و بعضي اوقات نسيم خنكش صورتتو نوازش مي كنه.بايد راهي رو كه شروع كردي تموم كني با توكل به كسي كه سرچشمه تموم مهربونياست و رحمتش بي انتهاست و اون توكل بهت نيرو مي ده كه با قدرت حركت كني.
فرصت زندگي چيزي جز فهميدن اون دريا نيست با تموم نسيم هاي خنكش ، با تموم نا آرومي هاش ،اون وقت احساس مي كني فرصت زندگيتو پيدا كردي و مي توني به بهترين شكل ازش استفاده كني.
سپاسگزارم :
به خاطر اين كه به من استعداد و توانايي بخشيدي تا هر آنچه مي توانم بياموزم ،و اين به اين معني است كه مرا دوست داري.
سپاسگزارم :
به خاطر اين كه توانستم از هر آنچه كه در زندگي ام اتفاق افتاده درسي تازه بگيرم و ترس را از خود دور سازم ،و اين به اين معني است كه اعتماد به نفس كامل را به دست آورده ام.
سپاسگزارم :
به خاطر اين كه مي توانم روي ديگران تاثير مثبت بگذارم ،و اين به اين معني است كه وجود دارم.
سپاسگزارم :
به خاطر اين كه شب را آفريدي و من مي توانم تمامي وجودت را در درخشش ستاره ها احساس كنم ،و اين به اين معني است كه چقدر به من نزديكي.
سپاسگزارم :
به خاطر اين كه روز را آفريدي تا من تمام توانايي ام را براي رسيدن به اهدافم به كار گيرم ،و اين به اين معني است كه گرمي زندگي را همانند روزهاي آفتابيت دوست دارم.
سپاسگزارم :
به خاطر اين كه رودخانه ها را آفريدي تا من بتوانم از جريان آنها زنده بودن را احساس كنم ،و اين به اين معني است كه راكد بودن يعني مردن.
سپاسگزارم :
به خاطر اين كه زمان را آفريدي تا من بتوانم در لحظه اي هر آن چه را كه بر من اتفاق افتاده فراموش كنم ،و اين به اين معني است كه مي توانم دوباره آغاز كنم.
سپاسگزارم :
به خاطر اين كه هميشه و همه جا با من بوده اي و هستي ،واين به اين معني است كه حسي در من وجود دارد كه مي توانم تمامي وجودت را در خودم احساس كنم و هرگز نمي خواهم اين حس از بين برود. چرا كه آن لحظه ،لحظه نابودي من است.
*عشق شتاب نمي کند چرا که تا بي نهايت فرصت دارد . هروقت براي ايجاد رابطه عجله کردي بدان که از تنهايي مي ترسي . احساس بي پناهي با ديگران از بين نمي رود ، با تنهايي و بي پناهي ات رو به رو شو و آنها را ببين . عشق در تو بود و تو بي خبر بودي ، خسته شدي از تنهايي ناگه به عشق رسيدي .
*اگر به تصوير خيالي معشوق بچسبي ، عشق را عقب خواهي راند . ذهن سعي مي کند آنچه معشوق «هست» را به آنچه بايد باشد تبديل کند و اين «بايد »،عشق را مسدود مي کند . تصوير خيالي اش نقش روي آب است ؛ خودش را عاشق شو!
*عشق را نمي تواني در خود از بين ببري ! عشق نابود نمي شود . تو فقط مي تواني بر آن سرپوش بگذاري . چند لحظه از زندگيت گذشت و عشق در آن دست نخورده باقي ماند ؟!
*اگر به دنبال آن هستي که با ديگران خلا دروني خود را پر کني ؛ عاشق نيستي ! هر نيازي تنها مي تواند از درون تو سيراب شود . نخواه که عشق کاستي هايت را پرکند براي او راهي به درون تو نيست .
*عشق وابستگي نيست، رها شدن است . وقتي به ديگري وابسته مي شوي بدان که مي ترسي و مي خواهي از احساس ناامني خلاص شوي ، در حالي که هيچ کس نمي تواند ناامني و ترس را در تو از بين ببرد . تنها خودت مي تواني با ترس هايت روبه رو شوي . تنها با نيروي عشقي که از درونت مي جوشد احساس ايمني خواهي کرد و ترس هايت فروخواهد ريخت . هرچه بيشتر بخواهي نگهش داري از دستش مي دهي وقتي مي ماند که بخواهد .
*به سرچشمه اصلي وجودت بازگرد ؛ تو خود عشقي !اعمال و حرفهايت تو نيستند . اگر بتواني دوست داشتني بودنت را دريابي اعمال و حرفهايت را از خود جدا خواهي ديد . بدان که ؛ تو ريشه در خدا داري پس ؛ به سرچشمه ات بازگرد .
*فقط کافيست که عشق را باور داشته باشي ! هرقدر عشق را باور داشته باشي قدرت داري . هرقدر عشق را باور داشته باشي آرامش داري و هرقدر باورش داشته باشي ؛ ايمن هستي .
*هنگام عاشقي ؛ همچون درخت برگهاي کهنه گذشته را رها کن و دوباره جوانه بزن . براي «هست »خود ارزش قائل باش نه براي آن چه در گذشته انجام داده اي ؛ و عشق را محدود نکن .
*با سنگ شيشه قلبت را نشانه گرفت ؛ اما عشق نشکست . عشق شکست نمي خورد اين تو هستي که در برابر آن سد مي سازي . عشق همواره جاري است تو بر سر راه آن سنگ مي اندازي .
*عشق هرگز نمي ميرد و هميشه با طراوت و شاداب مي ماند . از عشق کم نمي شود . عشق مثل رود بهاري همواره پر آب و خروشان است . هرلحظه حس تازه اي خواهي داشت هنگام عاشقي .
در سرزمين پروانه ها افسانه اي وجود دارد در مورد پروانه اي پير .يك شب وقتي كه پروانه پير هنوز بسيار جوان بود ، با دوستانش پرواز مي كرد.ناگهان سرش را بلند كرد و نوري سپيد و شگفت آور را ديد كه از ميان شاخه هاي درختي آويزان است.در واقع ، اين ماه بود. ولي چون هميشه تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ هاي خيابان بودند و به دور آن ها مي گشتند ، پروانه ي قصه ي ما هرگز ماه را نديده بود.
با ديدن اين نور يك پيمان ناگهاني و محكم در او پيدا شد : من هرگز به دور هيچ نور ديگري به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب ، وقتي پروانه ها از مكان هاي استراحت خود بيرون مي آمدند و به دنبال نور مناسب مي گشتند ، پروانه ما به سمت آسمان ها بال مي گشود .ولي ماه با اينكه نزديك به نظر مي رسيد ، هميشه در وراي ظرفيت پرواز باقي مي ماند. ولي او هرگز اجازه نمي داد كه ناكامي اش بر او چيره شود و در واقع ، تلاش هاي او هر چند ناموفق چيزي را برايش به ارمغان مي آورد.
براي مدتي دوستان و خانواده و همسايگان و ساكنان سرزمين پروانه ها همگي او را مسخره و سرزنش مي كردند. ولي همگي آنها با سوختن و خاكستر شدن در اطراف نورهاي جزيي و در دسترسي كه انتخاب كرده بودند در مرگ از او پيشي گرفتند.
ولي پروانه پير در زير درخشش سپيد و خنك معشوق در سن بسيار بالا از دنيا رفت.
*زماني كه دري از شادي به روي شما بسته مي شود، در ديگري باز خواهد شد.اما معمولا ما آنقدر به در بسته نگاه مي كنيم ، كه در باز شده را نمي بينيم.
*بهترين دوست ، كسي است كه با وي بر روي نيمكتي بنشينيم ، بدون اينكه حرفي بزنيم حس كنيم بهترين مكالمه عمر خود را داشته ايم.
*در جاده ي زندگي ، به سرعت حركت نكنيد تا از زيبايي هاي اطراف لذت ببريد.زندگي سفري است كه بايد پله پله ، پيموده شود.
*به دنبال كسي بگرديم كه لبخندي بر روي لب هاي ما بنشاند ،زيرا با يك لبخند زندگي برايمان زيباتر مي شود.
*بهترين راه براي دريافت عشق ، بخشيدن آن است و مخفي كردن عشق سريع ترين راه از دست دادن آن.
*با مقايسه كردن خود با ديگران ، ارزش هايتان را دست كم نگيريد ،زيرا همه ي ما با هم تفاوت داريم.
*از مواجه شدن با خطرات نهراسيد.اين تنها شانسي هست كه مي توانيد شجاعت را بياموزيد.
*تا زماني كه چيزي را از دست نداده ايم ، به ارزش آن واقف نيستيم.
*تا زماني كه چيزي براي بخشيدن داريد ، صحنه را خالي نكنيد.
*روشن ترين آينده ، بر پايه فراموش كردن گذشته استوار است.
آرام باش ، آرام باش
تو خدا را داري
آن حقيقت ، آن يگانه ، آن هوادار شبانه.
آرام باش ، آرام باش
تو خدا را داري
آن معبود ، آن پاكي ، آن همه خوبي و احساس و بهارو داري.
آرام باش ، آرام باش
تو خدا را داري
پس نگو تنهايم ، پس نگو بي ياور ، بي يارم
تو خدا را داري
عشق ، معبود ، سنگ صبور دلِ من ، دلِ تو
پس خموش
ما خدا را داريم ...
گاهي اوقات افراد مختلفي در عرصه ي زندگي شما وارد مي شوند و به خوبي مي دانيد كه آنها براي تقسيم اهداف مشابه وارد زندگي شما شده اند.
آنها آمده اند كه به شما درس هايي دهند و يا اينكه به شما كمك كنند كه تشخيص دهيد چه كسي هستيد و يا چه كسي مي خواهيد باشيد؟
گاهي اوقات نمي دانيد اين افراد چه كساني هستند ، شايد يك هم اتاقي ، همسايه ، استاد ، يك دوست ، يك همسر و يا حتي يك شخص كاملا ناشناس، اما وقتي بيشتر دقت كنيد ، متوجه مي شويد كه در شرايطي خاص اين افراد در زندگي شما تاثير مي گذارند.
گاهي اوقات اتفاقاتي رخ مي دهد كه در نگاه اول وحشتناك ، دردناك و ناعادلانه به نظر مي رسند بالعكس ، به اين نتجه مي رسيد كه بدون پشت سر گذاشتن اين موانع ، به هيچ وجه به استعدادهاي دروني خود پي نمي برديد .بيماري ها ، زخم ها ، لحظات از دست رفته ، همه وهمه براي سنجيدن ظرفيت روحي شما اتفاق افتاده اند.زندگي بدون اين آزمايش هاي كوچك ، همانند جاده اي صاف و آرام است كه انتهايي ندارد .بسيار امن و راحت ، اما احمقانه !
«انسان هايي كه ملاقات مي كنيد و بر روي زندگي تان تاثير مي گذارند ، شكست ها و موفقيت هايي كه تجربه كرده ايد ، همه ي اين عوامل به شما كمك مي كنند تا آنطور كه مي خواهيد خود را بسازيد .حتي تجربه هاي تلخ نيز مي توانند سازنده باشند .در حقيقت اين تجربه ها جزء مهم ترين عوامل سازندگي انسان است.»
اگر كسي به شما عشق مي ورزد ، شما نيز متقابلا به وي عشق بورزيد ، به هر طريقي كه مي توانيد. نه فقط براي اينكه شما را دوست دارد ، بلكه به اين دليل كه به شما مي آموزد كه دوست داشته باشيد و كمك مي كند كه قلب و چشم خود را بر روي همه چيز باز كنيد.
اگر كسي شما را مي آزارد و با شما دشمني مي كند و يا قلب شما را مي شكند ، او را ببخشيد . زيرا به شما كمك كرده كه اطمينان را بياموزيد و اينكه چگونه محتاطانه قلب خود را بگشاييد.
هر روز خود را محاسبه كنيد ، از هر لحظه خود لذت ببريد ؛ زيرا زمان رفته ، هرگز باز نمي گردد.
به خود اجازه دهيد كه عاشق شويد و آزاد باشيد و هرگز خود را دست كم نگيريد.
سر خود را بالا نگه داريد زيرا هر چه را كه براي اين كار لازم است داريد.
به خود بگوييد كه : شخص منحصر به فردي هستيد و خود را باور داشته باشيد ، زيرا اگر شما خود را باور نكنيد ، براي ديگران نيز مشكل است كه شما را باور داشته باشند .
سعي كنيد زندگي خود را بسازيد و بدون هيچ تاسفي زندگي كنيد.
چه خوب است روح انسان چون الماس باشد نه حباب، چرا كه الماس را بايد به سختي پيدا كرد وآنقدربر روي آن كار كرد تا به الماس تبديل شود و زماني كه گوهري چون الماس شد حتي اگر خرد هم شود باز الماس است و با ارزش، ولي حباب از حركت آب بوجود مي آيد و تو خالي و پوچ است ووجودش وابسته به آب و هوا است ،لذا با كوچكترين حركتي از بين مي رود و ارزشي ندارد.
انسان نيز با ايمان به خداوند و تلاش و كوشش و پرورش روح خود مي تواند الماس وجود خود را پيدا كند و با تمامي مشكلات و نا كاميها در زندگي حتي اگر خرد هم شود باز روحي بزرگ و با ارزش دارد.
در هر هفته دو روز هست كه هيچ گاه نبايد نگرانشان با شيم.دو روزي كه نبايد در موردشان ترس و تشويشي داشته باشيم ،يكي از آن روزها "ديروز"است با همه اشتباهات و غم هايش؛ دلواپسي هايش، دردها و رنج هايش وخطاها ولغزش هايش. "ديروز" براي هميشه گذشته است و خارج از كنترل ما است .
تمام ثروت دنيا قادر به بازگرداندن "ديروز" نيست . ما نمي توانيم حتي يك عمل انجام شده كوچك را از بين ببريم.يك كلمه گفته شده را نيز نمي توانيم پاك كنيم.
ديروز تمام شده است.
روز ديگر كه نبايد نگرانش باشيم "فردا"است با تمام مبارزاتش، مسووليت ها ، اميدها و اعمال نا شناخته اش ، "فردا" خارج از كنترل ما است.
خورشيد فردا يا با تمام شكوه و جلالش ،و يا در پشت ماسكي از ابر طلوع خواهد كرد،در هر حال طلوع خواهد كرد و تا آن موقع ،هيچ ضمانتي براي "فردا" نداريم چرا كه "فردا" هنوز زاده نشده.
پس فقط يك روز مي ماند."امروز" .هر كسي فقط در ميدان نبرد "يك روز" مي توا ند بجنگد.
"امروز" زماني است كه مسووليت هاي "ديروز" را همراه داريم و"فردايي" كه از بين مي رويم.
تجارب "امروز" نيست كه مردمان را ديوانه مي كند، بلكه افسوس جانگداز از كارهاي انجام شده "ديروز" و بيم از اتفاقاتي است كه "فردا" ممكن است رخ دهند.
"امروز" را به بهترين نحو ممكن بساز و فقط در "يك روز" زندگي كن.
زندگي خالي است پر كنيد آن را
زندگي يك مشكل است با آن روبه رو شويد.
زندگي يك معادله است،موازنه كنيد.
زندگي يك معما است،آن را حل كنيد.
زندگي يك تجربه است،مرور كنيد.
زندگي يك مبارزه است،قبول كنيد.
زندگي يك كشتي است با آن دريانوردي كنيد.
زندگي يك سوال است جواب دهيد.
زندگي يك موفقيت است لذت ببريد.
زندگي يك بازي است برنده و پيروز شويد.
زندگي يك هديه است، آن را دريافت كنيد.
زندگي دعا است ،آن را به طور يكنواخت بخوانيد.
زندگي درد است،آن را تحمل كنيد.
زندگي يك دوربين است، بنابراين بهتر است با آن با صورت خندان
وشاد رو به رو شوید.
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند.تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود.اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با يكديگر صحبت مي كردند ِ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلا تشان با هم حرف مي زدند.
هر روز بهد از ظهر، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد.بيمار ديگر در اين مدت يك ساعت، با شنيدن حال و هواي بيرون، جاني تازه مي گرفت.
اين پنجره، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت.مرغابيها و قوها روي درياچه در حال حركت بودند و كودكان با قايقهاي تفريحي شان سرگرم بودند.درختان كهن، به منظره بيرون زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي شد.همانطور كه مرد كنار پنجره اين جزييات را توصيف مي كرد،هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد.
روزها و هفته ها سپري شد.
يك روز صبح، پرستار وقتي وارد اتاق شد جسم بي جان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد ديگر خواهش كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند.پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد،اتاق را ترك كرد.
آن مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد.
در عين ناباوري، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد، پرستار را صدا زد و با حيرت پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند؟؟ پرستار پاسخ داد :« شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي توانست ديوار را ببيند.»
مگه ميشه يادش بره ! اون همه لحظات قشنگ رو چطور مي تونست فراموش كنه !هيچ صدايي از اطراف نمي اومد.تنهاي تنها بود. اما بايد اين كارو مي كرد!به اون گفته شده بود كه فقط دو ماه فرصت داره!زندگي براي اون فقط دو ماه ديگه ادامه داشت ، فقط دو ماه! حالا بايد خيلي كارها مي كرد ، ولي از همه اونا مهمتر، شيدا بود!هميشه نگران شيدا بود ، حتي الان!حالا كه قرار بود ديگه نباشه!حالا كه بايد براي رفتن آماده مي شد!حالا تكليفش با شيدا چي بود؟!
اون تصميمش رو گرفته بود. يه روز ابري تو يه خيابون خلوت ، كنار يه درخت قديمي ، شيدا رو از خودش رنجوند! طفلي شيدا باورش نميشد! مات و مبهوت به حرف هاي اون گوش مي داد. شيدا هر چي اصرار كرد فايده نداشت.اون تصميمش رو گرفته بود.
زندگي قشنگ شيدا نبايد به خاطر من خراب بشه! روي اين كره خاكي خيلي ها هستن كه دوست دارن يكي مثل شيدارو داشته باشن.اون بايد خوشبخت بشه!فقط كافيه از من بدش يباد!
ماه داشت به شيدا نگاه مي كرد و ستاره ها هم آسمون رو واسه شيدا تزيين كرده بودن.شيدا با خودش به حرفهاي قشنگي كه به هم زدن فكر مي كرد،.به خيال هايي كه تو ذهنش با اون ساخته بود فكر مي كرد.شيدا گير كرده بود!نمي دونست بايد چي كار كنه!فقط ميدونست اشك هاش بد جوري دارن صورتش رو خيس مي كنن!
اون تنهاي تنها نشسته بود و داشت به شيدا فكر مي كرد .براش سخت بود اما مي خواست شيدا فراموشش كنه ، اين طوري مرگ اون زياد شيدارو اذيت نمي كرد!
خورشيد چهار ماه طلوع كرد اما اون هنوز داشت زندگي مي كرد چرا؟؟
قرار دو ماه بود!چرا هنوز زنده بود !خوابيد در حالي كه مدام با خودش فكر مي كرد .اون شب خواب عجيبي ديد. اون كنار دريا ايستاده بود. داشت به اطراف نگاه مي كرد كه يه ماهي از توي دريا اومد كنارش.
*چي شده ؟ اينجا چي كار داري؟
-يه سوال دارم!به من گفته بودن دو ماه هستم و بعد مي ميرم اما
*اما هنوز زنده اي !
-آره ! مي خوام بدونم چرا؟ من ديگه مريض نيستم ! يعني معجزه اي شده؟!
*شايد!
-اخه چطوري ؟ براي چي ؟
*يه نفر برا ت دعا كرد!
دريا طو فاني شد!
-كي برام دعا كرده؟!
*يه نفر كه هميشه از خدا خواسته تو هر جايي كه هستي سلامت باشي و هيچ خطري تهديدت نكنه!
-كي ؟
*يه نفر كه دلش بد جوري شكسته ! يه نفر كه احساس پاكش به تو خيلي قشنگه!
اون تكون عجيبي خورد . به ماه نگاه كرد . يه صورت ! آره اون صورت شيدا بود كه ماه نشونش مي داد !
يه دفعه از خواب پريد !عرق سردي همه صورتش رو پوشانده بود .جرات نگاه كردن به ماه رو نداشت!حالا اون زنده بود و با يد به دنبال شيدا مي رفت.
طول كشيد اما هر طوري بود پيداش كرد.اشك تو چشم هاي هر دو تاشون حلقه زده بود .يه كلام قشنگ بغضشون رو تركوند:" دوستت دارم "
حالا اونا پيش هم بودن ،براي هم بودن و با هم خوش بودن .اون ، روزها براي كار مي رفت به عشق اينكه شب برمي گرده كنار شيدا و شيدا هم مي موند به عشق اين كه اون بر مي گرده !
اون هر روز قبل از رفتنش ، توي يه دفتر ، يه جمله قشنگ براي شيدا مي نوشت.
روزها گذشت .يه شب ديگه از راه رسيد و اونا به اميد يه طلوع ديگه چشماشون رو بستن ، اما فردا فقط اين چشم هاي شيدا بود كه باز شد و طلوع خورشيد رو ديد !!اون براي هميشه خوابيده بود.
شيدا در حالي كه اشك توي چشماش بود ، دفتر رو باز كرد و اون رو ورق زد.
توي صفحه اول نوشته شده بود :" دوستت دارم بي اندازه "
در صفحه دوم نوشته شده بود :" با تو قشنگي هاي زندگي برايم معني مي شوند "
شيدا تك تك صفحه ها رو خوند تا رسيد به صفحه آخر
توي صفحه آخر نوشته شده بود :" امروز دو ماه از با هم بودنمون مي گذره و من با تو خوشبختم . به امید فردا "
شخصي خواب دید كه در ساحل و در حال قدم زدن با خداست. رو به رو در پهنه آسمان صحنه هايي از زندگيش به نمايش در مي آمد.متوجه شد كه در هر صحنه دو جاي پا در ماسه فرو رفته است .يكي جاي پاي او وديگري جاي پاي خدا.
وقتي آخرين صحنه از زندگييش به نمايش در آمد متوجه شد كه خيلي اوقات در مسير زندگي او فقط يك جاي پا وجود دارد.همچنين متوجه شد كه آن اوقات از سخت ترين وناراحت كننده ترين لحظات زندگي او بوده است.
اين مورد واقعا او را رنجاند و از خدا درباره آن سوال كرد:"خدايا تو گفتي چنانچه تصميم بگيرم كه با تو باشم هميشه همراه من خواهي بود . ولي من متوجه شدم كه در بدترين شرايط زندگي ام فقط يك جاي پا هست ُ نمي فهمم چرا در مواقعي كه بيشترين احتياج را به تو داشتم مرا تنها گذاشتي؟"
خدا پاسخ داد :"فرزند عزيز و گرانقدر من تو را دوست دارم و هيچ وقت تنهايت نمي گذارم . زمان هايي كه تو در آزمايش و رنج بودي وقتي تو فقط يك جاي پا ميبيني اين من بودم كه ترا به دوش گرفته بودم."
(( مطالب این وبلاگ برگرفته از مجله موفقیت است .))
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|